انسان بود!!!!!
|
|

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها داراییاش تنهایی.گفت:
تنهاییام را به بهای عشق میفروشم. کیست که از من قدری تنهایی
بخرد؟ هیچکس پاسخ نداد.گفت: تنهاییام پر از رمز و راز است، رمزهایی
از بهشت، رازهایی از خدا.
با من گفتو گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.
هیچکس با او گفتوگو نکرد.
و او میان این همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت.
غاری در حوالی دل. میدانست آنجا همیشه کسی هست. کسی که تنهایی
میخرد و عشق میبخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمیدانیم که چه مدت آنجا بود.
سیصد سال و نُه سال بر آن افزون؟ یا نه، کمی بیش و کمی کم. او به
غارش رفت و ما نمیدانیم که چه کرد و چه گفت و چه شنید؛ و
نمیدانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟
اما از غار که بیرون آمد بیدار بود، آنقدر بیدار که خوابآلودگی ما
برملا شد. چشمهایش دو خورشید بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را
میدرید.
از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور. اما
نمیدانم سنگینیاش را از کجا آورده بود، که گمان میکردیم زمین
تاب وقارش را نمیآورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست.
از غار که بیرون آمد، باشکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی. اما
دیگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوت
نوشیده بود.
و این بار ما بودیم که به دنبالش میدویدیم برای جرعهای نور،
برای قطرهای حیرت. و او بیآن که چیزی بگوید، میبخشید؛ بیآن که
چیزی بخواهد.
او نامی نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها داراییاش، تنهایی
نظرات شما عزیزان:
ادامه مطلب |
یک شنبه 5 تير 1390برچسب:, |
|
|
|